موسسه بهمن سبز | با حکم احمد نوری؛
زهرا دمزآبادی به عنوان «مدیر روابط عمومی و جریانسازی» بهمن سبز منصوب شد
اداره کل ادیان و مذاهب | از آوازهای بندری تا کودکان میناب و شهدای ناو دنا؛
آمریکا حمله به مردم ایران را از همینجا شروع کرد؛ هرمزگان. جایی که مینابش هنوز زیر آوار داغ مدرسه شجره طیبه مانده؛ و رد بغض ناو دنا را میشود روی چهرهی بندریها حس کرد. اینجا قرار بود همان اول بشکند که ایران بشکند. ولی چند ماه بعد، مردم بندرعباس درست در همان نقطهای که قرار بود صحنه شکست ایران باشد، کنار خلیج فارس ایستادند، آواز خواندند و میلاد پیامبر(ص) را جشن گرفتند. «امت احمد» در بندرعباس فقط یک جشن مذهبی نبود؛ تصویر باشکوه مردمی بود که جنگ را دیدهاند، قربانی دادهاند، اما پرچم خونخواهی دست گرفتند و میدان را خالی نکردهاند.
به گزارش روابط عمومی سازمان تبلیغات اسلامی، شبِ بندرعباس گرم بود و شرجی. رطوبت، طبق معمول شبهای این شهر، خیلی زود خودش را روی صورت و لباس آدم مینشاند. اما گرما نتوانسته بود مردم را از ساحل بوستان غدیر دور نگه دارد. هنوز ساعتهای ابتدایی برنامه بود که محوطه دیگر جایی برای ایستادن نداشت.
اینجا را بندریها «زیر پرچم» صدا میزنند؛ محوطهای کنار دریا که پرچمی بزرگ بر فرازش ایستاده و از دور دیده میشود. آن شب اما این اسم معنای دیگری هم داشت. «زیر پرچم» فقط یک نشانی نبود؛ تصویری بود از جمعیتی که با وجود تفاوتهای مذهبی، قومی و زبانی، شانهبهشانه هم ایستاده بودند.
جمعیت از محدوده روبهروی صحنه گذشته بود و تا اطراف محوطه کشیده میشد. خیابان مشرف به ساحل پر بود از خودروهایی که دو ردیف و سه ردیف کنار هم پارک شده بودند. خانوادهها بخشی از راه را پیاده طی میکردند. موسیقی بندری از ساحل عبور میکرد و خودش را تا خیابان میرساند. بالای سر مردم، پرچم ایران و پرچمهای سرخ خونخواهی در حرکت بود.
همین چند ماه پیش، نام همین جغرافیا در خبرها با تصاویر دیگری همراه بود؛ بندرعباس، میناب، قشم، سیریک، جاسک و تنگه هرمز. نقاطی که در جنگ هدف حملات آمریکا قرار گرفته بودند. پلها و مسیرهای ارتباطی استان آسیب دیده بودند، انفجار به محلههای مسکونی رسیده بود و مدرسه شجره طیبه میناب زیر آوار رفته بود. دریا هم از جنگ سهم خودش را برده بود؛ ناو دنا هدف قرار گرفته و خانوادههایی در سراسر ایران چشم به راه پیکر عزیزانشان مانده بودند.
هرمزگان قرار بود در معادلات جنگ، نقطهای تعیینکننده باشد. بندرعباس و تنگه هرمز فقط نام یک شهر و یک آبراه روی نقشه نبودند. این منطقه بخشی از توان اقتصادی، نظامی و راهبردی ایران بود. محاسبه مهاجمان این بود که اگر ضربه از جنوب وارد شود، میتوان ایران را تحت فشار قرار داد، مردم را ترساند و تصویری از کشوری فروپاشیده و بیدفاع ساخت.
اما چند ماه بعد، همان جایی که قرار بود نشانه شکست باشد، برای یک جشن خیابانی شلوغ شده بود؛ آنقدر که مردم برای رسیدن به ساحل، راهبندان درست کرده بودند.

بندری که از حرکت نایستاد
هنوز سخنرانیها شروع نشده بود که صدای خالو کریم روی ساحل نشست. کمدین محلی هرمزگان آواز بندری میخواند و هر بار که بخش تازهای از برنامه شروع میشد، دوباره سراغ علی مرادخانی میرفت؛ مجری تهرانی که آن شب عملاً به سوژه ثابت شوخیهای او تبدیل شده بود.
سه مجری روی صحنه بودند و هر کدام بخشی از جغرافیای برنامه را با خود آورده بودند. مرادخانی از تهران آمده بود، خالو کریم لهجه و شوخی جنوب را نمایندگی میکرد و خانم دهقانی با لباس محلی زنان بندر اجرا میکرد. برنامه ملی بود، اما برای ملیبودن مجبور نشده بود جنوبیبودنش را کنار بگذارد.
«امت احمد» در بندرعباس قرار نبود کپی جشن سنندج باشد. آنجا دف و لباس کردی و بوی کلانه، حالوهوای خیابان را ساخته بود و اینجا نوبت آواز بندری و لباسهای جنوب و فلافل و نان توموشی بود که به جشن هویت بدهند.

در گوشه و کنار محوطه، موکبها مشغول پذیرایی بودند. کودکان میان جمعیت رفتوآمد میکردند. تنپوشهای عروسکی از این سوی ساحل به آن سوی ساحل میرفتند، با مردم دست میدادند و عکس میگرفتند. خالو کریم میخواند، مجریها شوخی میکردند و مردم میخندیدند.
اما اهمیت این خندهها فقط در شادبودن یک شب نبود. اینجا شهری بود که جنگ تلاش کرده بود زندگی عادی را از آن بگیرد. مردم برای اینکه بگویند اتفاقی نیفتاده، جشن نگرفته بودند. اتفاقاً میدانستند چه گذشته است. نه بخشیده بودند و نه فراموش کرده بودند؛ اما زندگی را هم متوقف نکرده بودند. لبخندشان از جنس فتح بود؛ لبخندی که با حسرت دشمن گره خورده بود.
چند متر آنطرفتر از صحنه، یک قایق تندروی سپاه و یک پهپاد قرار داشت. دو نماد از عملیات نیروهای دلاور سپاه و ارتش در جنگ هرمز.شاید در نگاه اول، قرارگرفتن این دو وسیله در کنار موسیقی و برنامه کودک عجیب به نظر برسد، اما برای مردم اینجا تناقضی در کار نبود. دریا برای بندریها همیشه فقط یک چیز نبوده است. محل کار است، محل تجارت است، محل تفریح است و در عین حال، خط مقدم دفاع از کشور.
وحدتی که لهجه دارد
هسته اصلی برنامه، وحدت شیعه و سنی بود؛ اما وحدت آن شب قرار نبود در چند جمله مناسبتی یا کنار هم نشستن چند روحانی خلاصه شود.مجری درباره ایرانِ متنوع گفت؛ درباره مذهبها، رنگ پوستها، گویشها و تبارهای مختلف و اینکه بندرعباس نمونهای زنده از این کنار هم بودن است:«این وحدتی که میان مذهبها، رنگ پوستها، گویشها و تبارهای ایران وجود دارد و بندریها نمونه آن هستند، توی خیلی از کشورهای دنیا شبیه آرزوست و دستنیافتنی.»
در بندرعباس، این جمله فقط یک شعار نبود. هرمزگان را نمیشود با یک مذهب یا یک قوم توضیح داد. شیعه و سنی کنار هم زندگی میکنند؛ فارس، عرب و بلوچ در این جغرافیا حضور دارند و گویشها و پیشینههای متفاوت، بخشی از زندگی روزمره مردماند.
برای کنار هم بودن، کسی مجبور نشده بود لهجهاش را پنهان کند، لباسش را عوض کند یا درباره مذهبش سکوت کند. تفاوتها حذف نشده بودند؛ کنار هم قرار گرفته بودند و از دل آنها هویتی بزرگتر ساخته شده بود.
جنگ هم همین جامعه متنوع را هدف گرفته بود. موشک که فرود میآید، از مذهب کودک مدرسه میناب نمیپرسد. همانطور که دفاع از بندر و تنگه هرمز، سهم یک قوم یا یک مذهب نبود.
به همین دلیل، میلاد پیامبر(ص) برای این جمع معنایی فراتر از یک مناسبت تقویمی داشت. مردم دور شخصیتی جمع شده بودند که نقطه اشتراک مذاهب اسلامی است. دشمن به جغرافیای مشترک آنها حمله کرده بود و پاسخ مردم نیز از همان اشتراک میآمد؛ از ایمان مشترک، خاطره مشترک و هویتی که قرار نبود زیر فشار جنگ از هم بپاشد.
وقتی کودکی از میناب به صحنه آمد
صدای خنده هنوز در ساحل شنیده میشد که یکی از کودکان نجاتیافته حمله به مدرسه شجره طیبه میناب، همراه مادرش روی صحنه آمد.میناب از بندرعباس دور نیست؛ اما آن شب فاصله میان ساحل بوستان غدیر و مدرسهای که در آن کودکان زیر آوار مانده بودند، فقط چند پله بود.کودک از روز حمله گفت. از انفجار. از فروریختن ساختمان. از ماندن زیر آوار.روبهرویش، کودکانی ایستاده بودند که چند دقیقه قبل با عروسکها عکس میگرفتند. پشت سرش پرچمها در باد حرکت میکردند.
مادر از ساعاتی گفت که نمیدانست فرزندش زنده است یا نه. نمیتوانست وارد ساختمان شود و هیچ پاسخ روشنی هم دریافت نمیکرد. فشار روانی آنقدر زیاد بود که حتی رمز تلفن همراهش را فراموش کرده بود: «نمیدانستم بچهام زنده است یا نه. اصلاً نمیتوانستم داخل مدرسه بروم. آنقدر فشار روانی روی من بود که حتی رمز گوشیام را فراموش کرده بودم.»
برای مادری که نمیدانست کودکش زنده است یا نه، فراموشکردن چند عدد عجیب نبود. ذهن او در آن لحظات میان انفجار و گردوغبار و فریاد خانوادهها و تصویر مدرسهای گرفتار بود که تا چند ساعت قبل، هنوز مدرسه بود.مجری وقتی دید دختر آرامآرام از خاطرات آن روز پریشان میشود، صحبت را اینطور تمام کرد: «ما تصویر تدفین جمعی بچههای میناب را تا آخر عمر فراموش نمیکنیم. غم این خانوادهها و آتش انتقام این بچهها تا ابد با ما خواهد ماند.» ساحل برای چند لحظه ساکت شد.
جمعیتی که تا چند دقیقه پیش میخندید، حالا گوش میداد. جشن به مجلس سوگواری تبدیل نشد، اما قربانیان جنگ در میان آن همه موسیقی و خنده فراموش نشدند. کودک مینابی روی صحنه ایستاده بود؛ همان کودکی که آمریکا قرار بود او و همکلاسیهایش را به بخشی از آمار جنگ تبدیل کند، اما حالا خودش زنده مانده بود تا درباره آن روز حرف بزند.
شاید پاسخ همین تصویر، از هر توضیح دیگری روشنتر بود: کودکی که از زیر آوار بیرون آمده، حالا در جشن میلاد پیامبر ایستاده است.
۲۳۲ روز تا خانه، و بعد یک جای خالی
دریا دوباره به صحنه برگشت؛ این بار با خانواده ناخدا سوم شهید مهدی حبیبزاده، از شهدای ناو دنا.اکرم علیپور، همسر شهید، همراه دو دخترش رکسانه و ثمین آمد. اصالتش تبریزی بود، اما سالها زندگیاش با دریا، مأموریت و انتظار گره خورده بود.مهدی حبیبزاده از نیروهای حاضر در مأموریت تاریخی ناوگروه ۸۶ بود؛ همان سفری که در جریان آن، ناوشکن دنا و ناوبندر مکران طی هشت ماه و برای نخستینبار با پرچم ایران دور دنیا را پیمودند.برای گزارشهای رسمی، هشت ماه فقط مدت یک مأموریت دریایی است.برای همسر و دو دختر، اما، ۲۳۲ روز چشمانتظاری است.اکرم علیپور از آن روزها گفت؛ از دلتنگی، از شبهایی که باید جای پدر را برای رکسانه و ثمین پر میکرد و از تماسهای کوتاهی که فاصله خانه تا اقیانوس را قابل تحمل میکرد.
دنا بالاخره سفر را تمام کرد و به بندرعباس برگشت. اما در جنگ رمضان، هدف حمله آمریکا قرار گرفت. مردی که یک بار پس از هشت ماه دریانوردی به خانه برگشته بود، این بار دیگر بازنگشت.همسرش از روزی گفت که خبر شهادت را شنید و از فشاری که بعد از آن بر خودش و دخترهایش گذشت. بعد جملهای گفت که مسیر روایت را عوض کرد:«من هنوز سایه همسرم را در زندگیمان حس میکنم. کار من گریه و زاری نیست. گریه برای داخل خانه و دل خودم است. کار من این است که بچههایم را طوری تربیت کنم که راه پدرشان را ادامه بدهند.»غم وجود داشت؛ انکارش نمیکرد. اما قرار نبود تمام زندگی آنها را در خودش خلاصه کند.
دنا قرار بود با غرقشدن، یکی از نمادهای توان دریایی ایران را از میان ببرد. اما چند متر دورتر از آبهای خلیج فارس، همسر یکی از شهدای همان ناو ایستاده بود و از آینده دو دخترش میگفت؛ از اینکه قرار است راه پدر را ادامه دهند.و پایان این بخش، برخلاف آنچه انتظار میرفت، با سوگواری تمام نشد.تولد ثمین بود.

مردم یکصدا «تولدت مبارک» خواندند. کیک آمد. هدیه را به دختر شهید دادند و جمعیت برای کودکی دست زد که چند ماه قبل پدرش را در دریا از دست داده بود.بعد تصویری شکل گرفت که شاید بتواند تمام آن شب را در یک قاب خلاصه کند. ثمین، دختر شهید مهدی حبیبزاده، در یک دست کیک تولد و هدیهاش را داشت و در دست دیگر، پرچم سرخ «یا لثاراتالحسین» را.
یک دست، زندگی.
دست دیگر، خونخواهی.
یک دست، کودکی.
دست دیگر، خاطره پدری که از دریا بازنگشت.
«خونخواه» روی ساحل بندر
بعد از آن نوبت مُجال بود. وقتی قرار شد درباره نام و نشان قطعه جدیدش صحبت کند، حرفش را از پیامبر شروع کرد. گفت احساس میکند مسلمانها آنطور که باید برای معرفی پیامبرشان کار نکردهاند؛ اینکه از «اشداء علی الکفار» کمتر گفتهاند و بیشتر روی «رحماء بینهم» و وجه رحمت و مهربانی تمرکز کردهاند، نه بر شدت و خشم پیامبر در برابر دشمن.مُجال معتقد بود اگر مسلمانها همین نیمه اول آیه را در برابر دشمنانشان رعایت میکردند، وضعیت منطقه و جهان امروز این نبود.
بعد قطعهای را خواند که برای نخستین بار اجرا میشد؛ آهنگی با نام «خونخواه» که «اشداء علی الکفار» نقطه اتکای آن بود و مُجال برای اولین بار آن را در بندر روی صحنه اجرا کرد.
«این دریا صاحب دارد»
پس از او، یکی از فرماندهان جبهه دریایی و تنگه هرمز به صحنه آمد. بحث به تنگه هرمز رسید؛ به ادعاهای آمریکا درباره بازبودن آن. فرمانده این ادعاها را «دروغ بزرگ آمریکا» خواند و گفت تا وقتی مردم در میدان حضور دارند، نیروهای ایرانی اجازه نخواهند داد آمریکا دوباره بر منطقه مسلط شود.
سپس گفت:«ما در جنوب قبرستان پرتغالیها را داریم و در بوشهر قبرستان انگلیسیها را. امروز هم آمادهایم اگر آمریکاییها غلط اضافهای کنند، خلیج فارس را برای آنها به بزرگترین گورستان نظامیان آمریکایی در دنیا تبدیل کنیم.» در این جغرافیا، حضور مردم در ساحل دیگر صرفاً حضور در یک جشن نبود.
همان مردمی که قرار بود با حمله به بندرعباس و هرمزگان بترسند و کنار بکشند، آن شب در خیابانهای اطراف جشن جایی برای پارککردن پیدا نمیکردند.
شاید تصویر اصلی «امت احمد» همین بود.
نه صحنه و جمعیت روبهرویش.
نه قایق تندرو و پهپاد.
نه حتی پرچمهایی که در باد تکان میخوردند.
خود مردم.
خانوادههایی که در جایی ایستاده بودند که قرار بود شکست جمهوری اسلامی ایران در آن رقم بخورد.
آمریکا به جنوب حمله کرده بود تا گلوگاه ایران را ببندد. چند ماه بعد، همان خلیج فارس تبدیل شده بود به پسزمینه جشن مردم.مدرسه میناب هدف قرار گرفته بود؛ اما یکی از کودکان نجاتیافته آن مدرسه روی صحنه ایستاده بود و روایت میکرد.ناو دنا هدف قرار گرفته بود؛ اما دختر یکی از شهدایش، با کیک تولد در یک دست و پرچم خونخواهی در دست دیگر، میان تشویق مردم لبخند میزد. بندرعباس قرار نبود فراموش کند چه اتفاقی افتاده است.اما قرار هم نبود در سوگ متوقف شود.
آخر شب، دوباره صدای خالو کریم از ساحل بلند شد. کودکان به بازی برگشتند. موکبها هنوز فلافل و توموشی میان مردم پخش میکردند. پرچم ایران بالای سر جمعیت حرکت میکرد.
روبهرو، دریا بود.همان دریایی که چند ماه پیش میدان جنگ بود و حالا از ساحلش صدای موسیقی و خنده میآمد. قرار بود اینجا نقطه شکست ایران باشد.اما آن شب، مردم بندرعباس درست همانجا جشن گرفته بودند.
2026-08-30
T
T